دات نت نیوک

اخبار و اطلاعیه ها

کتاب اریک اثر شان تن

22 خرداد 1396 12:04 | 0 نظر
Article Rating | امتیاز: با 0 رای
کتاب اریک اثر شان تن

اریک
نویسنده: شان تن
مترجم: مسعود ملک یاری
نشر آفرینگان


شان تن
متولد 1974
استرالیا


شان تَن در سال 1974 در  استرالیا زاده شد.
 در مدرسه به عنوان "بهترین طراح" مشهور بود، امری که کوتاه قدترین بودن او را، تا حدودی جبران می کرد. در سال 1995 در رشته ی هنرهای زیبا و ادبیات انگلیسی از دانشگاه WA) Western Australia ) فارغ التحصیل شد و اکنون به عنوان طراح گرافیک، نویسنده و تصویرگر مشغول به کار است.اغاز کارش با کشیدن تصویر برای داستان های ترسناک و علمی تخیلی در یک مجله ی کوچک ویژه نوجوانان بود و در حال حاضر بیشتر وقت و انرژی خود را بر روی خلق و طراحی کتاب های تصویری گذاشته است. آثار شان تَن جوایز داخلی و بین المللی بسیاری دریافت کرده است. مهم تر این که او در سال 2008  کاندیدای دریافت جایزه ی هانس کریستین اندرسن شد و در سال 2011 نیز موفق شد جایزه یادبود آسترید لیندگرن، گران ترین جایزه ادبیات کودک جهان را به دست آورد. کتاب های او تا کنون در بسیاری از کشورها شناخته شده و به زبان های بی شماری ترجمه شده است.
این هنرمند استرالیایی به­‌خاطر کتاب پژوهشی ” ادبیات کودک و بزرگ‌سال در جامع‌ترین مفهوم” در سال 2011 برنده‌ی جایزه‌ی آسترید لیندگرن و به خاطر انیمیشن “شی گمشده” (the lost thing) برنده‌ی جایزه­‌ی اسکار شده است.


اریک، داستان تاثیر ماندگاری است که انسان‌ها در زندگی یکدیگر به جا می‌گذارند، داستانی
          است درباره‌ی مهاجرت، تفاوت‌های      
             فرهنگی و  پاداشی که از این پذیرش به       دست  می‌آید.
اریک دانش‌آموزی غریبه است که به حومه شهر رفته و در آنجا با خانواده‌ای زندگی
 می‌کند. اگرچه همه سعی می‌کنند با او مهربان باشند، اتاقی خوب برایش فراهم کنند و او را به گردش ببرند اما اریک ترجیح می‌دهد در پستوی آشپزخانه بماند. او به چیزهای عجیبی علاقه نشان می‌دهد و بسیار مهربان و قدردان است...

آغاز داستان «اریک» این‌گونه است: چند سال
               قبل مهمانی خارجی داشتیم که مدتی
              پیش ما زندگی می‌کرد. اسمش چنان سخت بود که نمی‌توانستیم درست صدایش کنیم،‌ ولی او اهمیتی نمی‌داد. به ما گفت «اریک» صدایش کنیم.

 


با این همه، اگر روزی اریک را خوشحال می‌دیدم، تعجب می‌کردم؛ او آن‌قدر مبادی آداب بود که اگر چیزی هم آزارش می‌داد، لام تا کام حرف نمی‌زند. چند باری یواشکی از لای در نگاهش کردم. ساکت و بااشتیاق درس می‌خواند. همیشه به این فکر
 می‌کردم که در سرزمین ما چه چیزی به مذاق او خوش می‌آید.

من مدت‌ها مشتاقانه چشم‌ به راه مهمان خارجی‌مان بودم و، حالا که این‌جا بود، خیلی چیزها بود که می‌خواستم نشانش بدهم. ولی فقط یک بار توانستم راهنمای گردشش بشوم و در نقش آدمی همه‌چیزدان و سرشار از فکرها و نظرهای جالب قرار بگیرم. خوشبختانه اریک خیلی کنجکاو بود و همیشه یک خروار سوال داشت.

هرچند، سوالاتش آن‌طوری نبود که من انتظار داشتم. بیشتر وقت‌ها فقط می‌توانستم بگویم: «راستش، مطمئن نیستم» یا «همینه که هست» و به نظرم این جواب‌ها خیلی به دردش نمی‌خوردند...

 

شما برای ساخت انیمیشن ” شی گمشده” با اندرو روهمن همکاری کرده‌اید. داستان، قصه‌ی یک شی عجیب و بی‌مصرف است که هیچ کس  به آن توجهی نمی‌کند. شما و روهمن برنده‌ی جایزه‌ی اسکار بهترین  انیمیشن کوتاه در سال 2011 شدید. به­ عنوان یک هنرمند استرگفت‌و گو
با مسعود ملک یاری

مسعود ملک یاری نویسنده، مترجم و ویراستار است و تاکنون بیش از چهل عنوان کتاب برای کودکان و نوجوانان نوشته و ترجمه کرده است؛ مجموعه رمان‌های «جنگاوران جوان» (نشرافق)، مجموعه «مدرسه عهدبوق» (نشرویدا)، مجموعه «قصه‌هایپرماجرای‌جهان»(نشردارکوب)،‌جزیرة‌آبل‌(نشرپیدایش)، ‌«اریک »‌وخرگوش‌ها‌‌(نشرآفرینگان)،‌«امیرارسلان‌نامدار»(کانون پرورش فکری کودکان)، ماجراهای شهر روشن (نشر نردبان) و مجموعه‌ی قصه‌های گمشده از آن جمله‌اند. او همچنین مقالاتی در زمینه‌ی نقد و نظریه‌ی ادبی و نیز مطالعات ادبیات کودک نوشته یا ترجمه کرده و در مجلات تخصصی به چاپ رسانده است.

آيا كتابي داشته‌ايد كه پرطرفدارباشد؟
خب دم و دستگاه درستي وجود ندارد كه تعداد طرفداران يك كتاب را دقيق اعلام كند؛ ما هم ناچاريم به همان تعداد چاپ يك كتاب يا مجموعه بسنده كنيم. بله، جلدهاي مختلف مجموعه جنگاوران جوان گويا چند بار منتشر شده‌اند. البته يك كتاب هم دارم به اسم «قصه‌هاي بد براي بچه‌هاي بد» كه خيلي پرطرفدار است ولي كسي چاپش نمي‌كند.

پس از پايان ترجمه كتاب چه احساسي داريد؟
احساس يك پلنگ گياهخوار كه رفته جوجه‌تيغي بخت برگشته‌اي را از غرق شدن نجات بدهد ولي جز صدتا تيغ زجرآور و دو تا لگد، چيزي نصيبش نشده است. البته گاهي چند نفر كارش را مي‌بينند و مي‌آيند مي‌زنند به كتفش كه ايول پلنگ.

 

چرا بيش‌تر مترجم‌ها در مواقع نياز پاورقي اضافه نمي‌كنند و توضيح واژه‌ها را نمي‌نويسند؟
چون مترجم نيستند؛ دستگاه انساني تبديل زبان‌ها به يكديگرند. البته بعضي‌ها هم يادشان مي‌رود؛ غرض و مرض ندارند. بعضي‌ها هم دوست ندارند. حتي من يك مترجم مي‌شناسم كه با پاورقي كهير
 مي‌زند. جگرش به پاورقي حساس است.

چرا گاهي داستان ها را اينقدر ناجور سانسور مي‌كنيد؟
ما؟ سانسور؟ شيب؟ من كه تمام كتابهايم را كامل و بدون سانسور مي‌دهم به ناشر ولي متأسفانه در يك اداره‌اي كتابها را الك مي‌كنند. برايشان هم مهم نيست كه گاهي چيزهايي را سانسور مي‌كنند كه اوضاع بي‌ريخت‌تر مي‌شود. مثلاً يكي از سانسورچي‌ها از  كلم بروكلي خوشش نمي‌آيد، هرجا كسي در

 داستان كلم بخورد، مي‌زند با خودكار قرمز مضمحلش مي‌كند. اينطوري مي‌شود كه شما از ما مي‌پرسيد چرا گاهي فلان. البته در اين سالهاي اخير اوضاع خيلي خيلي بهتر شده. شما يادتان نمي‌آيد، دوراني بود كه به شناي مختلط ماهي‌هاي نر و ماده در رودخانه هم گير مي‌دادند و ما بايد مي‌افتاديم تو رودخانه ماهي‌ها را از هم جدا مي‌كرديم كه خدا را شكر گذشت. الهي هركس كتاب‌ها را سليقه‌اي و ناجور سانسور مي‌كند يك زگيل درشت پشمكي بزند بيخ دماغش.

لطفا چند تا از بهترين و بدترين شخصيت‌هاي داستاني
 كتاب‌‌هايي كه ترجمه كرديد و يا خوانديد را نام ببريد. بهترين‌شان اريك بوده تا حالا كه همه دوستش دارند؛ هركس كتابش را خوانده. آبل را هم دوست دارم در كتاب «جزيره آبل» كه يك سال تك و تنها در جزيره‌اي گير مي‌افتد ولي وا نمي‌دهد.


 ولي باحالترينشان بلارت است؛ يك پسر تنبل داغون ولي ساده و خوش‌قلب كه با يك مشت آدم داغون‌تر از خودش مي‌رود دنيا را از دست آدم بدها نجات بدهد. بدترين شخصيت كتاب‌هايم هم به نظرم يكي تنيسان است در جلدهاي هشت و نه مجموعه جنگاوران جوان كه با ظاهر تقلبي مردم را تلكه مي‌كند و آخرسر هم رسوا مي‌شود و ديگري هم فكر كنم خودم هستم كه گاهي كتاب‌هايي نوشته يا ترجمه كرده‌ام كه الان پشيمانم.

چرا در ايران اغلب طرح جلد كتاب‌هاي ترجمه را عوض
 مي‌كنند؟
اين هم چند دليل دارد. مديران هنري ناشران چند دسته‌اند:يكي آنهايي كه واقعا كارشان را بلدند و استادانه يا طرح جلدي جذاب و خوب براي مخاطب طراحي مي‌كنند و يا از عناصر


جلد اصلي استفاده مي‌كنند تا جلدي جذاب براي مخاطبان ايراني (كه نيازهايشان و سليقه‌شان خاص خودشان است) طراحي كنند. دسته دوم كساني هستند كه ناشر قلاب انداخته از توي رودخانه (جوي، نهر؛ جايي كه از آن گرافيست ارزان و قوطي نوشابه مي‌گذرد) گرفته. كار اينها شبيه كار همان سانسورچي‌هاست. خرابكارند بيشتر. مي‌خواهند كار دسته اول را  بكنند ولي بلد نيستند. قورباغه را شبيه چسفيل و دايناسور را شبيه پيژامه مي‌كشند. يك دسته هم هستند كه از جايي نيامده‌اند، به جايي هم نمي‌روند. فقط هستند و ادامه مي‌دهند. نتيجه كار اين سه گروه مي‌شود اين طرح جلدها كه برخي به شدت خوب است و برخي نه.

 

 


داستان با پايان باز را چگونه براي خودتان تحليل مي‌كنيد؟
من كلاً تحليل نمي‌كنم. «تحليل كن»ام خراب شده. براي همين هم جواب‌هايم اينطوري است. دليلش هم اين است:
روزي در بچگي بالاي درخت بودم. بايد با ارتش سياه «هوزاراس»  كه از دور مي‌آمد مي‌جنگيدم. تنها هم بودم. لشكريانم رفته بودند ناهار.  يك اسب چوبي هم داشتم به اسم «شفته» كه آن پايين داشت لاي انگشتان سمش را مي‌جوريد. ارتش سياهي نزديك و نزديك‌تر مي‌شد. ناگهان يادم افتاد كه شمشيرم را توي جيب كت الاغ جون جا گذاشته‌ام. به سرعت آمدم پايين. البته آن بالا جايم امن بود چون جك و جانورهاي ارتش سياهي نمي‌توانستند از درخت بالا بيايند جز هيولاي گيزولا. بايد آن اژدهاي بي اعصاب را شكست مي‌دادم چون در نبرد ديروز كفش‌هايش را كش رفته بودم و حالا آنقدر عصباني بود كه حتماً با نان


ساندويچي و خيارشور يك لقمه چپم مي‌كرد. با توت سفيد هم كه نمي‌شد اژدها كشت. الاغ جون هم حواسش نبود كه شمشير را برايم بيندازد. نمي‌توانستم صدايش بزنم چون شخصيت حساسي داشت و اگر وسط جوريدن لاي سم صدايش مي‌كردي، به هم مي‌ريخت. بايد با عجله پايين مي‌رفتم. گيزولا مثل باد به من و درخت نزديك مي‌شد. چشمانش كاسه خون بود و صداي گرازي را از خودش درمي‌آورد كه با جوراب رفته دستشويي ولي دمپايي‌ها خيس است.
تمام نشد.

 

 

 

تصاویر پیوست
امتیاز دهید:
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید:

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.